خرید بک لینک
یادم اومد اینو برگشتم بنویسمیادمه توی ترکیه بودم... وقت مصاحبه کاری برام گذاشتن...از شرکت تک اجاینم شرکت خفنیه همه انگلیسی حرف می زنناچ آر شرکت زنگ زد بهم، منم با بدبختی تو رستوران هتل ی جا پیدا کرده بودم واسه مصاحبهشرو کرد باهام ایتالیایی حرف زدن!!از تصمیم من واسه جواب دادن بهش تا جوواب دادن بهشده تا چیز از مغزم گذشتبالاخره تمام عزممو جزم کردمگفتم حتما این از من انتظار داره ایتالیایی حرف بزنم پس شرو می کنم !و تاحالا مصاحبه ایتالیایی نداشتم اونحا دهنم رو باز کردم و تمام حرف هام رو هم اچ ار فهمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

ینی اینجا سیستم اینجوریه ک هرکی دنبال منافع خودشهدنبال اینه ک کلاهشو بچسبه باد نبره نمی دونم تو کل اروپا اینجوریه یا اینجا اینجوری آشغالدونیههرچی منافعشون ایجاب می کنه همون کارو باید بکننهرکاری می کنن تا شرایط بنفع خودشون تموم کننآدمای حال بهم زنعین گرگ می خوان بقیه رو بدرناز بقیه فقط استفاده کننخودشونو زدن ب خریت انسانیت سرشون نشهواقعا از این سیستم منفعت طلب و منطق نخواه بفهم حالم بهم می خورهمتاسفم براشون...ی سری آدم حمال ک عین اون آشغالی ک من باهاش زندگی می کردم از سر صب ک پا می شد مث سگ دوبرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

جالبه برام ... با توجه ب این اتفاقاتی ک این مدته افتاده و الان دیدیم کارما چجوری اثر میکنهمی خوام بدونم کارما چجوری رو اون پف یوزی ک پرده گوش منو پاره کرد اثر می کنه اون عوضی ای ک من بخاطر اینکه جوونیشو ب گه نکشم نرفتم ازش شکایت کنموقتی پرستار ازم پرسید چ اتفاقی افتاده جلوی خودمو گرفتم و گفتم حاصل شوخیهمن ک هرکی می گه باید شکایت می کردی ب پلیس، اعم از دکتر و هرکس دیگهمیگم نمیخواستم زندگیشو ب گه بکشممتاسفانه ی سری ایرانیا خارج ک میرن حمالی و عوضیتشون کماکان انتهایی ندارهیکی از دوستان تعریف می کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

خب من چندین سالی هست خیریه کار میکنم یکی از کارایی ک می کنیم نزدیک باز شدن مدارس ک می شه توی کتابارائهی، وسایل مدرسه برای بچه های نیازمند جمع می کنیم این سری بعد ناهار تا 3 ساعت شیفت من بود با 3 نفر دیگه رقتم دیدم از صب هرکی هرچی بخشیده، همه رو جمع کردن تو کارتن، میز هم خالیه نیم ساعت وایستادیم تراکت پخش کردیم دیدیم کسی نمیاد چیزی بده برگشتم ب بقیه گفتم وردارید ی سری چیز میز از کارتن ها در بیارید بذارید رو میز، مردم ببینن بقیه چیز بخشیدن، بتونن اعتماد کنناوردیم ی سری جعبه مداد رنگی گذاشتیم،بعدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

خب بعد از خیلی وقت اومدم اینجا بنویسم

اول سلاااااام ن یعنی چیزه درررررود

اپدیت نوشت....

دویم :

اومدم ی دست اوردی رو بنویسم ک از حدودا ۲۱ نوامبر شرو کردم چینی خوندن

منهای وقفه وسط

الان بعد از س ماه دارم A1 رو تموم میکنم

و برگشتم عقب دیدم توی س ماه دارم تموم میکنم و کلی شعف ناک شدم

آلمانی رو هم موازی میرم جلو بعدا میام اپدیت میدم :دی

در واقع زبون چینی و المانی میشن زبون پنجم و ششم ک حرف میزنم

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

بعد از خیلی وقت اومدم اینجا یادم اومد بچه بودم ی کتاب بابام برام گرفته بود اسمش مغز بود. ازین کتابا بود ک نقاشی کامیک مانند داشت نوشته بود اگ ی جایی وارد بشی ک بوی شدید پنیر بیاد، بعد از چند دقیقه بوی پنیر رو احساس نمی کنی، چون پل رهایی مغز ب کار میفته... یجای دیگه نوشته بود، اگ دوتا دوقلو حتی جدا از هم زندگی کنن مثلا یکی چین و یکی ایران، بعد از چندین و چند سال ازشون تست هوش بگیری آی کیو هاشون یکی خواهد بود!

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

هر از گاهس یادم بیفته میام خاطره های بامزه امو اینجا می نویسم... استاد دیفرانسیل انتگرالمون تو پیش دانشگاهی اسمش ماشالا بود، استاد کار درستی هم بود، دخترشم با ما همکلاس بود منم همیشه درسم خوب بود عزیز معلم ها بودم... بماند ک دخترش میداد تکالیف معلم خصوصی فیزیکشو براش حل میکردم و یبار نمره انتگرالم شده بود 8/10 استاد صدام کرد پشت در کلاس گف این چ وضعشه و دفعه بعدی نمره ام رو اوردم روی 9/10 و ابروی رفته ام رو خریداریم یبار بچه ها روی تخته نوشته بودن ماشالا

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:12

جالبه برام ... با توجه ب این اتفاقاتی ک این مدته افتاده و الان دیدیم کارما چجوری اثر میکنهمی خوام بدونم کارما چجوری رو اون پف یوزی ک پرده گوش منو پاره کرد اثر می کنهاون عوضی ای ک من بخاطر اینکه جوونیشو ب گه نکشم نرفتم ازش شکایت کنموقتی پرستار ازم پرسید چ اتفاقی افتاده جلوی خودمو گرفتم و گفتم نتیجه شوخیهمن ک هرکی می گه باید شکایت می کردی ب پلیس، اعم از دکتر و هرکس دیگهمیگم نمیخواستم زندگیشو ب گه بکشممتاسفانه ی سری ایرانیا خارج ک میرن حمالی و عوضیتشون کماکان انتهایی ندارهیکی از دوستان تعریف می کرد می گف یکی از دخترا از دوس پسرش جدا شده بودهپسره گویا هی ایمیل های دری وری ب این دختره می زدهدختره رفته شکایت کردهاومدن یارو رو کت بسته بردن واسش هلفدونی بریدن چندین سالطرف تمام جوونیش ب گه کشیده شدهبعد ماجرا ب اینجام ختم نمی شه، ی بنده خدایی رفته واسش وکیل بگیره بیارنش بیرونگفتن امکان نداره، فعلا حالا حالا ها باید اینجا باشهمعلوم نی تو اون ایمیلا چی نوشته، کاری ب اون ندارم ک فقط با ی مشت ایمیل کارش ب اینجا کشیدهکار ب اینجا دارم ...میخوام بدونم اون جا کشی ک میزنه نقص عضو می کنه، بجای اینکه الان راست راست بچرخهکدوم گوری باید می بود و چند سال باید بهترین سال های زندگیشو آب خنک می خورد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 16:20

ینی اینجا سیستم اینجوریه ک هرکی دنبال منافع خودشهدنبال اینه ک کلاهشو بچسبه باد نبرهنمی دونم تو کل اروپا اینجوریه یا اینجا اینجوری آشغالدونیههرچی منافعشون ایجاب می کنه همون کارو باید بکننهرکاری می کنن تا شرایط بنفع خودشون تموم کننآدمای حال بهم زنعین گرگ می خوان بقیه رو بدرناز بقیه فقط استفاده کننخودشونو زدن ب خریت انسانیت سرشون نشهواقعا از این سیستم منفعت طلب و منطق نخواه بفهم حالم بهم می خورهمتاسفم براشون...ی سری آدم حمال ک عین اون آشغالی ک من باهاش زندگی می کردم از سر صب ک پا می شد مث سگ دوبرمن شپارد میخواست هرجور شده بهونه پیدا کنه پاچه بگیرهیا وقتی می خواست ب دیگران کمک کنه ی آدم آشغال بود ک همیشه ب فکر منافع خودش بود.ی جمله نوشته بودانسان والا همیشه ب شرافت می اندیشندانسان عادی ب آسایش خوداینو اینجا نوشتم وقتی نتیجه این کاراشونو دیدم بیام اینو بخونم، یادم بیاد با چ آدم های لاشی ای برخورد داشتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 16:41

بابام ی جمله ای داشت

درس ک می خوندم

می گفت

کتاب ها بهت دروغ نمی گن

الان با تمام پوست و خونم درکش می کنم

وقتی انریکو آشغال هرکاری دلش می خواد می کنه

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 15:37

و بعله واسه اراسموس کاراموزی نه نفر از دانشکده ما می گرفتن، من نفر اول با بیشترین امتیاز شدم!

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:43

یادم اومد اینو برگشتم بنویسمیادمه توی ترکیه بودم...وقت مصاحبه کاری برام گذاشتن...از شرکت تک اجاینم شرکت خفنیه همه انگلیسی حرف می زنناچ آر شرکت زنگ زد بهم، منم با بدبختی تو رستوران هتل ی جا پیدا کرده بودم واسه مصاحبهشرو کرد باهام ایتالیایی حرف زدن!!از تصمیم من واسه جواب دادن بهش تا جوواب دادن بهشده تا چیز از مغزم گذشتبالاخره تمام عزممو جزم کردمگفتم حتما این از من انتظار داره ایتالیایی حرف بزنم پس شرو می کنم !و تاحالا مصاحبه ایتالیایی نداشتم اونحا دهنم رو باز کردم و تمام حرف هام رو هم اچ ار فهمید!اون شرکت منو نگرفتن ولی درِ جالبی رو ب زندگی من باز کرد و بعد از اون تمام مصاحبه هارو ایتالیایی انجام میدادم...! ب زبون چهارمم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:43

امروز آخرین روزی بود ک سوپروایزرم میومد شرکت

نوشیدنی با کنولی آورده بودن با زنش

دست من خورد نوشیندنیم ریخت زمین

رییس شرکت گفت وایستا لیلا

تی آورد زمین تی کشید
بهش گفتم بده بمن گف ن

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:43

دلم میخواد بنویسم ولی نمی دونم از کدوم چیزایی ک میخوام بنویسم شروع کنم.از بابام شروع کنم ک الان اخرین نفس هاشو داشته میکشیده...بابام ک حتی صبر نکرد فارغ التحصیلی منو ببینهیا نمیدونم بخاطر حسی ک فکر میکنم من رفتم بابام دق کرد یانمیدونم بخاطر مریضی ای ک داشت و بارشو تنهایی بدوش میکشید...یا نمیدونم بخاطر همه غصه هایی ک تو زندگیش داشت و کوه محکم واسه همه بود ولی هیشکی نبود ک حتی حرف هاشو بهش بزنه...نمیدونم اگ الان بود چیکار میکرد... نمیدونم بازم بود یا نبا وضع کرونا... با وضع کشور...وضع کشور میدید چیکار میکردیا زندگی من چقدر تفاوت داشت با الانم، نمیدونم شاید بهترین نمره رو توی دانشگا داشتم شاید ی دانشگا تک رقمی بورسیه میشدمیا حداقل مث قبل کوچکترین چیزی ک میشنیدم یا میدیدم رو با ریز جزئیات یادم میومد و الان دنبال این نبودم ک بفهمم واقعا تاثیر نبودن بابام بوده اینجوری شدم یا...یا حداقل تو زندگیم دنبال ادمی نمیگشتم ک جای خالی فرزانگیشو برام پر کنه بین ی عالمه ادم احمقی ک تو عمرم دیدمیا از شادی ادمها خوشحال بشه و دنبال موفقیت من باشه با چنگ و دندون...یا جمله های فرزانه بهم بگه مثل اینکه زن باید مستقل باشه یا حقیقت هارو محکم بهم یاد بده هرچقدر برام سخت باشهکشور خارجی دلش برات نسوخته یا باید پول ببری یا مغز متفکر براشونیا بگه اگ تو بمیری دنیا سیاه نمیپوشیا برام نامه بنویسه و ب داشتن دخترش بجای ۷ تا پسری ک میخواسته افتخار کنه...و من این روز بابامو از دست دادم ن فقط من خیلیای دیگه ک باباشون نبوده هم از دستش دادن...پدری ک پیر فلک دیگر نخواهد مانندش را زاییدپدری ک زمانی ک هیچ کس کتاب هم نمیخوند از دل ده دانشگاه تهران قبول شد و طرز تفکر و فهم همیشه ب روزی داشت...ولی دلی دریایی برای همه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 2:24

دیشب مهمونی کریسمس خونه دوست های آمریکای جنوبی ام بودممنم قرمه سبزی درست کردم با سالاد شیرازیسالاد ب عنوان همراهی با نوشیدنی آوردندیدم بچه های برزیلی زیاد کشیدن تعجب کردممعمولا من سالاد شیرازی میبرم جمع خارحیا خواهانش کمهبعد از ی مقدار برگشتن گفتن دستت درد نکنه مارو یاد خونه انداختی ما هم همین سالاد رو عینا داریم ولی فقط سس نداره!هاها چقدر جالب گفته بودم ماست و خیار با سالاد کاهومونو توی دانمارک پیدا کرده بودم؟اینم توی برزیل پیدا شد!!حالا چجوری رفته اونجا خیلی باید جالب باشه! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف اکبری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:34

صفحه بندی