اینم بنویسم نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
یادم اومد اینو برگشتم بنویسمیادمه توی ترکیه بودم... وقت مصاحبه کاری برام گذاشتن...از شرکت تک اجاینم شرکت خفنیه همه انگلیسی حرف می زنناچ آر شرکت زنگ زد بهم، منم با بدبختی تو رستوران هتل ی جا پیدا کرده بودم واسه مصاحبهشرو کرد باهام ایتالیایی حرف زدن!!از تصمیم من واسه جواب دادن بهش تا جوواب دادن بهشده ...
سیستم نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
ینی اینجا سیستم اینجوریه ک هرکی دنبال منافع خودشهدنبال اینه ک کلاهشو بچسبه باد نبره نمی دونم تو کل اروپا اینجوریه یا اینجا اینجوری آشغالدونیههرچی منافعشون ایجاب می کنه همون کارو باید بکننهرکاری می کنن تا شرایط بنفع خودشون تموم کننآدمای حال بهم زنعین گرگ می خوان بقیه رو بدرناز بقیه فقط استفاده کننخود...
کارما نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
جالبه برام ... با توجه ب این اتفاقاتی ک این مدته افتاده و الان دیدیم کارما چجوری اثر میکنهمی خوام بدونم کارما چجوری رو اون پف یوزی ک پرده گوش منو پاره کرد اثر می کنه اون عوضی ای ک من بخاطر اینکه جوونیشو ب گه نکشم نرفتم ازش شکایت کنموقتی پرستار ازم پرسید چ اتفاقی افتاده جلوی خودمو گرفتم و گفتم حاصل ش...
عقل ب چشم نوشت...!
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
خب من چندین سالی هست خیریه کار میکنم یکی از کارایی ک می کنیم نزدیک باز شدن مدارس ک می شه توی کتابارائهی، وسایل مدرسه برای بچه های نیازمند جمع می کنیم این سری بعد ناهار تا 3 ساعت شیفت من بود با 3 نفر دیگه رقتم دیدم از صب هرکی هرچی بخشیده، همه رو جمع کردن تو کارتن، میز هم خالیه نیم ساعت وایستادیم تراک...
اپدیت نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
خب بعد از خیلی وقت اومدم اینجا بنویسماول سلاااااام ن یعنی چیزه درررررود دویم :اومدم ی دست اوردی رو بنویسم ک از حدودا ۲۱ نوامبر شرو کردم چینی خوندنمنهای وقفه وسطالان بعد از س ماه دارم A1 رو تموم میکنم و برگشتم عقب دیدم توی س ماه دارم تموم میکنم و کلی شعف ناک شدم آلمانی رو هم موازی میرم جلو بعدا میام ...
کتاب مغز نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
بعد از خیلی وقت اومدم اینجا یادم اومد بچه بودم ی کتاب بابام برام گرفته بود اسمش مغز بود. ازین کتابا بود ک نقاشی کامیک مانند داشت نوشته بود اگ ی جایی وارد بشی ک بوی شدید پنیر بیاد، بعد از چند دقیقه بوی پنیر رو احساس نمی کنی، چون پل رهایی مغز ب کار میفته... یجای دیگه نوشته بود، اگ دوتا دوقلو حتی جدا ا...
خاطره نوشت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 8:12
هر از گاهس یادم بیفته میام خاطره های بامزه امو اینجا می نویسم... استاد دیفرانسیل انتگرالمون تو پیش دانشگاهی اسمش ماشالا بود، استاد کار درستی هم بود، دخترشم با ما همکلاس بود منم همیشه درسم خوب بود عزیز معلم ها بودم... بماند ک دخترش میداد تکالیف معلم خصوصی فیزیکشو براش حل میکردم و یبار نمره انتگرالم ش...
کارما نوشت...
-
تاریخ: 1403/3/10 ساعت: 16:20
جالبه برام ... با توجه ب این اتفاقاتی ک این مدته افتاده و الان دیدیم کارما چجوری اثر میکنهمی خوام بدونم کارما چجوری رو اون پف یوزی ک پرده گوش منو پاره کرد اثر می کنهاون عوضی ای ک من بخاطر اینکه جوونیشو ب گه نکشم نرفتم ازش شکایت کنموقتی پرستار ازم پرسید چ اتفاقی افتاده جلوی خودمو گرفتم و گفتم نتیجه ش...
سیستم نوشت...
-
تاریخ: 1403/1/29 ساعت: 16:41
ینی اینجا سیستم اینجوریه ک هرکی دنبال منافع خودشهدنبال اینه ک کلاهشو بچسبه باد نبرهنمی دونم تو کل اروپا اینجوریه یا اینجا اینجوری آشغالدونیههرچی منافعشون ایجاب می کنه همون کارو باید بکننهرکاری می کنن تا شرایط بنفع خودشون تموم کننآدمای حال بهم زنعین گرگ می خوان بقیه رو بدرناز بقیه فقط استفاده کننخودش...
بابا گفت نوشت...
-
تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 15:37
بابام ی جمله ای داشتدرس ک می خوندم می گفتکتاب ها بهت دروغ نمی گنالان با تمام پوست و خونم درکش می کنموقتی انریکو آشغال هرکاری دلش می خواد می کنه Adblock test (Why?)
بیشترین امتیاز نوشت...
-
تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 14:43
و بعله واسه اراسموس کاراموزی نه نفر از دانشکده ما می گرفتن، من نفر اول با بیشترین امتیاز شدم!
اینم بنویسم نوشت...
-
تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 14:43
یادم اومد اینو برگشتم بنویسمیادمه توی ترکیه بودم...وقت مصاحبه کاری برام گذاشتن...از شرکت تک اجاینم شرکت خفنیه همه انگلیسی حرف می زنناچ آر شرکت زنگ زد بهم، منم با بدبختی تو رستوران هتل ی جا پیدا کرده بودم واسه مصاحبهشرو کرد باهام ایتالیایی حرف زدن!!از تصمیم من واسه جواب دادن بهش تا جوواب دادن بهشده ت...
رییس جالب نوشت...
-
تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 14:43
امروز آخرین روزی بود ک سوپروایزرم میومد شرکتنوشیدنی با کنولی آورده بودن با زنشدست من خورد نوشیندنیم ریخت زمینرییس شرکت گفت وایستا لیلاتی آورد زمین تی کشیدبهش گفتم بده بمن گف ن Adblock test (Why?)
آخرین ها نوشت...
-
تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 2:24
دلم میخواد بنویسم ولی نمی دونم از کدوم چیزایی ک میخوام بنویسم شروع کنم.از بابام شروع کنم ک الان اخرین نفس هاشو داشته میکشیده...بابام ک حتی صبر نکرد فارغ التحصیلی منو ببینهیا نمیدونم بخاطر حسی ک فکر میکنم من رفتم بابام دق کرد یانمیدونم بخاطر مریضی ای ک داشت و بارشو تنهایی بدوش میکشید...یا نمیدونم بخا...
سالاد شیرازی مشترک نوشت...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:34
دیشب مهمونی کریسمس خونه دوست های آمریکای جنوبی ام بودممنم قرمه سبزی درست کردم با سالاد شیرازیسالاد ب عنوان همراهی با نوشیدنی آوردندیدم بچه های برزیلی زیاد کشیدن تعجب کردممعمولا من سالاد شیرازی میبرم جمع خارحیا خواهانش کمهبعد از ی مقدار برگشتن گفتن دستت درد نکنه مارو یاد خونه انداختی ما هم همین سالاد...
خانه گوچی نوشت...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:34
چند وقت پیش از پیاتزا اسپانیا مغازه گوچی با دوست هندیم رد می شدیمگفتش فیلم اینو دیدی؟خیلی جالبه هیچ کسی شیر هولدرش نیستش از خانوادش و زنش هم میکشدشمن آدم فیلم ببینی نیستم کلا ب یاد ندارم هیچ وقت ب تنهایی و خود جوش فیلم دیده باشماصولا یکی منو دعوت کرده هرچی دیدمحسنش اینه اینجوری فیلم ببینی، فیلم های ...
...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:34
کاش ی ادم قوی عین بابام میومد تو زندگیم... فرزانه مرد...
بالاخره نوشت...
-
تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 17:52
بالاخره 23 می دفاع کردم و ی صفحه دیگه ورق خوردی صفحه پر از بالا و پایین از شروعش تا پایانش...استاد ماشین لرنینگمون رییس جلسه دفاع بوداخرش برگشت گفتبرید خارج کار کنید تجربه کنید ولی برگردید ایتالیا ایتالیا بهتون نیاز داره بعد گفت این اولین سری بود ک تعداد دختر ها زیاد بود و من خیلی خوشحالم...4 تا دخت...
ژنتیک نوشت...
-
تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 17:52
چقدر جالبه ک همیشه ارث بری کار خودشو می کنه وقتی ب خودم نگاه می کنم می بینم منم ی زنجیره بزرگی از رفتارهام ارث بری عه بدون اینکه شاید بخوام!از اولش ک پدر بزرگ و مادر بزرگم از ترکیه مهاجرت کردن ایران!بعد پدرم مهاجرت کرد تهرانحالا من و برادرم مهاجرت کردیم!حالا ک دارم درس می خونم مثل بابام!آدم مسولیت پ...
گوشه نوشت...
-
تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 17:52
توی اون خونه قبلیمون ک بودیم همون ک کل خاطرات بچگی من توش بودگوشه اتاقم اتاق همیشه سرد کنار کمدم ی دیوار بود من همیشه اونجا کنار اون دیوار درس می خوندم، کتابامم همیشه رو هم تلنبار بود اونجاخصوصا نزدیک کنکوربابام میومد همیشه در اتاقم رو باز می کرد می گف اینجا مکان مقدسهحالا گوشه تختم اینجا شده پاتوقم...