اینجا نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
نمیدونم چرا اینجا توی غربت.. ناراحت ک میشمینی ناراحت ک میشی... نمیتونی با کسی حرف بزنی...باید همه چی بریزی تو خودت...منم نمیدونم چراکرمم میگیره ب موهاممیخوام یا برم از ته کوتاشون کنم یا رنگ کنم...دیوار کوتاه تر از این بدبخت پیدا نمیکنم
شرطی نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
اَههر صدای هواپیمای لعنتی رو میشنوم فک میکنماینجارو میخوان بفرستن هوااخه نمیدونم اینجا چرا دیگه باید این فکرو بکنموسط ایتالیاگوشه شمالغرب رماَه
ی چیز جالب نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
خیلی برام جالب بوداونروز توی کلاس رقص بودیم معلم رقصه برگشت گفتشاینجا توی کلاسیم من از همه بالاترموقتی رفتیم بیرون همه برابریماشاره کرد ب یکی از بچه های مهندسیگف وقتی توی دانشکده مهندسی ایم این از همه
جالب جدید نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
چند دقیقه پیشفهمیدم مثنکه هم درد هم دارم و تنها نیستم فقط من کرمم نمیگیره ب موهامیکی از بچه ها خیلی قشنگ نوشته بود...وقتی زندگی شروع می کنه ب سخت گرفتن،زن ها شروع می کنند ب کوتاه کردن،کوتاه کردن ناخن ها،موها،روابط...
باد نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
الان ساعت ۱۲ شب اینجا باد داره زوزه میکشه...جالبه روز هوا گرمه شب چ بادی میوزه..بیرونم سگ لرزه..پارسال این موقع داشتیم از سرما سگ لرز میزدیم شوفاژهارو نمیتونستیم خاموش کنیمیادمه واسه صاحبخونه عکس دمای هوا رو فرستاده بودم تقریبا همه روزاش دور بر صفر بود
دیالوگ ۲ نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
این دیالوگ ۲ عه ۱ رو بعدا مینویسمدیالوگ جالبیه ک توی عشق ممنوعزن ی مرد مسن پولدار بهش خیانت کرده میخواد همه چی ب دختر شوهرش بگه، چون معشوقه اش داره با دختر شوهرش ازدواج میکنهمادر دختره بهش این حرف هار
مک نوشت...
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
امروز یکشنبه اساومدم مک دونالد نشستم درس بخونم۶ تا بچه قد و نیم قد میدویدن دنبال همیکی از مسولای اینجا اومد شروع کرد باهاشون بازی کردنجالبهچقدر با حوصلهاونوقت تو مملکت ما کسی حوصله بچه ندارهاینجا چقد واسه بچه ها ارزش قائلن
پاسخ نظر نوشت..
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
یه دوستی نظر گذاشته بود واسه پست مک دونالدمخواستم جوابشو اینجا بنویسم اگه رد میشه بخونهاگر نه ک هیچیمن توی تهران بدنیا اومدم و بزرگ شدم۴ الی ۵ سالی هم توی تبریز زندگی کردم دوران تحصیلمنهایت چیزی ک توی
... نوشت
-
تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 22:41
دیگه دارم ب جایی میرسم ک ن کوتاه کردن مو ن ناخنجوابگو نی...شاید خودمو باید کوتاه کنم...پدرم اگ نباشه ...منم نمیخوام باشم...
الان نوشت...
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
الان تنها دلخوشیم تو این موقعیت اینه ک ی پیانو پیدا کردم میتونم بزنماینجا خیلی جالبه دوتا مکان هست تداخل ایستگاه اتوبوس و مترو و قطار باهم هستش، تو هر کدوم پیانو گذاشتن بالاشم نوشتن مث خونه خودتون بزنید...الان ترم تموم شده، کلاس زبانمم تموم شد، کلاس رقصمم تموم شد، کار هم درخواست دادم معلوم نی بهم ز ...
مصاحبه نوشت...
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
الان مصاحبه, فیروز نادری با مکس امینی رو میدیدم...اخرش گف من ب ایران بدهکارم بخاطر نهالم ک پرورش داد...همیشه من از تبریز بد میگفتم اون ۴ سالی ک کارشناسی بودمولی بابام میگه اونجا تورو پرورشت داده بهش مد
....
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
کاش ی پیانو داشتم تو خونه هر وقت دلم میگرفمیتونستم بزنم...بزنم ازین دنیای مزخرف جدا بشم،دنیای مزخرف زهرمار ک هیچی توش نداره
عمیق نوشت...
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
چند روزه خیلی دلم میخواد بنویسم وقت نمیشه...ادمایی رو ک میبینم تو خیابون کارتن خوابن گوشه خیابون یا معتادنمادر پدرشون اگ میدونستن بچه اشون اینجوری میشه واقعابدنیا میاوردنش؟
بوداپست یک نوشت...
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
چند روز پیش رفتم مجارستان، بوداپست,ی سری چیزهای خوبی ک دیدم این بود ک دوچرخه و اسکوتر و ازینچیزا خیلی فراگیره اونجا واقعا جالب بودبعد اینکه رستوران ترکی خیلی زیاد بود البته قسمت توریستیرستوران ایرانی ا
تولد نوشت...
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:21
ی سرنوشت بنویسم ک من از بچه متنفرم و هرکی بچه بدنیا میارهبرام قابل درک نیست...این بماند ولی چند روز پیش خبردار شدم ک پسر عمم بچه دار شدهنمیدونم چرا حس خیلی خوبی بهم داد... دوست داشتم...حتی جالبیشم این بود ک تا بدنیا اومدنشم من حسی نداشتم ولی وقتی فهمیدم بدنیا اومد حس جالبی داشتمنمیدونم چرا شاید واسه...
.... نوشت...!
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 17:30
خواستم ذکر مصیبت بگم و از بدبختیام بنویسم... دیدم ملت میان اینجا ک وبلاگمو بخونن بدبختیای منچ ب اونا...همم خودم بعدا ی روز برگشتم خوندم ناراحت میشم...اینطوری شد گفتم از هوای الان بنویسم...اینطوری داره
درس نوشت...!
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 17:30
خدارو شکر میکنم ک دوباره فرصت این رو داشتم ک بتونم درس بخونم...هرچی هست بهتر از کار کردن تو ی شرکت به نام ادمین و بعنوان تایپیست و...بعدا دعوات شدن برای اینکه بهت ی مرخصی نمیدن هستش...یا کار کردن تو ی
اولین کلمه نوشت...!
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 17:30
اولین کلمه ایتالیایی ک تو ایتالیا یاد گرفتمTanti بود یعنی زیادرفتم فروشگاه آب میخواستم بگیرم ازین بزرگ چنتایی هاهی گشتم گشتم پیدا نکردمدیدم دست ی خانومه اسبهش گفتم کجان اینا؟گفت اون گوشه هستن tanti ها
گردش علمی نوشت...!
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 17:30
امروز رفتم پانتئون... ی ساختمونه که مقبره شاه هاشونهی چیزی ک برام جالب بود همه شاهها انگار ب محل دفنشون اهمیت میدادناون از اهرام ثلاثه، این پانتئون و ...و ی موضوع جالب داره، اینه ک ی گنبده ارتفاع ۴۳ م
یک چک نوشت...
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 17:30
دلم میخواد جاهایی ک تو چک رفتم رو بنویسم یادم بمونهشب اول ک رسما لههاستل وسط شهر، دم مترو موزِی (خود موزِی ساختمونه خیلیخوشگلی داره پر نرده های ستون دار..) بعد از هاستل گشنه و نالونغذای محلی میچسبه- غ